تبليغاتX
............."دختر حوّا".............

............."دختر حوّا".............

 

فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 12:57 PM  توسط شیرین  | 

زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

                      م. امید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 12:55 PM  توسط شیرین  | 

 

سلام دوستان فرا رسيدن زمستون قشنگ و عزيز رو به همتون تبريك ميگم

در ضمن طاعات و عزاداريتونم قبول باشه

ما رو هم دعا كنيد.

داريم به امتحانا  نزديك ميشيم درس و مشقاتونو حتما بخونيد تا مثل من با نمره هاي درخشان رو به رو نشيد

عبرت بگيريد ديگه

اصلا الان چرا اينجايي برو درستو بخون

بدو..............

زود! ! ! !

"سر بلند باشيد" 

واسم دعا كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 2:39 PM  توسط شیرین  | 

سيب به روايت ديگران

 

- میگن سیب یه میوه ی بهشتیه

- میگن سیب خیلی از بزرگترین تحولات جهان رو رقم زده. مثل همون سیبی که آدم و حوا رو فریفته ی خودش کرد و باعث خروج اونا از بهشت شد. یا همون سیبی که افتاد جلوی پای نیوتن و این خودش جرقه ای بود در ذهن نیوتن برای کشف جاذبه ی زمین یا ...

- میگن سیب نماد سلامتیه. و خوردن سیب باعث سلامتی و شادابه میشه.

- خیلیا میگن سیبو با پوست بخورید چون بیشتر ویتامین هاش توی پوستشه. ( نکته ی بهداشتی: خداوکیلی اگه میخواید با پوست بخورید اول خوب بشوریدش! نشسته نخورید که دور از جون هزار و دو جور درد و مرض بگیرید بعد بگید فلانی تو وبلاگش گفته سیبو با پوست بخورید! از ما گفتن!!!

- بعضیا هم میگن همون سیب هایی که ننه ی حسن کچل از بالای سر حسن تا توی کوچه میچیده تا حسن کچل از خونه بره بیرون باعث پیشرفت و ترقی (!) او شده.

- میگن اگه سیبو بنداری هوا تا بیاد زمین هزار تا چرخ میخوره.

- یه عده ای هم میگن سیب سیبه. حالا هر رنگ و هر اندازه و هر نوعی که میخواد باشه

- ولی من میگم سیب همون عشقه... شاید هم عشق همون سیبه! یعنی عشق مثل یه سیبیه که توی مهمونی جلی مهمونتون میذارید و مواظبید پوسیده یا کرم خورده نباشه! که اینجا اون مهمون حکم معشوق شما رو داره.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 4:19 PM  توسط شیرین  | 

2باره برگشتم!!!!!!!!!!

سلام دوستان

يه سلام خيلي گرم به ۲ختراي حوا و پسراي آدم

خووووووووووووبيد؟

منم خوبم. سخت مشغول درس و مشقامم

چند وقت بود اعتصاب كرده بودم نيومده بودم آپ كنم. راستشو بخوايد كلا نيومده بودم تو نت! الان رفته بودم ايميلامو چك كنم. ۹۹ تا ايميل داشتم!!!

خب ۲ختراي حواي عزيز و پسراي آدم گرامي .......

.

.

يادم رفت چي ميخواستم بگم...

.

.

.

آهان داره يادم مياد....

.

.

نه يادم نيومد

.

اه

.

.

بيخيال الان بايد برم بعدا ميگم

.

" لطفا هميشه خوش اخلاق باشيد"

 

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 5:44 PM  توسط شیرین  | 

عشق _ ثروت _ موفقیت؟

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 3:10 PM  توسط شیرین  | 

ما را ز دعا کاش فراموش نسازند.......

 

سلام دخترای حوّا.............

سلام پسرای آدم!!! (البته منظورم از آدم٬ شوهر حوا بود. بیخود خوشحال نشید)

نماز و روزه ی همتون قبول باشه............................... انشاا...!!!

اگه زحمتتون نمیشه سر سفره افطار٬ ما فقیر فقرا رو هم یاد کنید

التماس دعا !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 2:5 PM  توسط شیرین  | 

حوّا

یک دختر زیبا راه می رفت در دورنمای دید آدم. آدم نگاه می کرد و انگار در اعماق وجودش چیزی می شکفت که نمی دانست چیست. شاید مثل حسی که جوانه کوچکی زمان سر در آوردن از خاک دارد. اما حس آن جوانه را تا به حال چه کسی دیده و چه کسی حس کرده است به جز خود آن جوانه؟... حس آدم هم از همین نوع بود.

دختری زیبا راه می رفت در دورنمای دید آدم. در یک باغ پر از گل و درخت و نور... گل های باغ همگی سفید و سرخ بودند و ساقه های سبزشان از جوی ها سیراب می شد. دخترک گل ها را یک به یک کنار می زد و نزدیک می شد. گاهی پیچکی را دور می زد و گاهی با دستش شاخه درخت اناری را به کنار می راند. موهایش را از پشت بافته بود. به سوی آدم می آمد. قدم به قدم... آدم نگاه می کرد. دختر پاهای برهنه اش را با دقت روی خاک باغ می گذاشت. عاقبت رسید به آدم. به فاصله یک جوی آب کوچک از آدم ایستاد. آدم به چشم های خاکستری حوا نگاه کرد و حوا به چشم های مشکی آدم... لبخند زد. آدم دستش را دراز کرد. حوا دست آدم را گرفت و از روی جوی پرید. لحظه ای بعد دختر در آغوش آدم بود. حوا بدن آدم را بویید. آدم نخستین بوسه بشری را خلق کرد...

***

از دور دست می آیی... می نشینی کنار من. اینجا دامنه کوه زیباییست. بهار فرش سبز رنگی زیر پایمان انداخته است. بقچه را باز کن تا چیزی بخوریم. چه هوایی است... خدای من. نان و پنیر و سبزی معطر کوهی... می خندی... چه زیبا می خندی!

***

تو معنی زندگی می دهی. حوا یعنی زندگی... زنده... در کنار آدم. دوستت دارم حوا. بیا در باغ گشتی بزنیم...

آدم دست حوا را گرفت. در باغ دویدند. روی زمین دراز کشیدند. حرف زدند، خندیدند. شنا کردند... سراسر باغ مملو از نوری بود که گرمابخش عشق آدم و حوا بود.

حوا نشست روی زمین. دست آدم را هم گرفت و با خود نشاند. دستش را به میان موهای آدم برد. موها را نوازش کرد. آدم دستش را به سمت گردن حوا برد. نوازش کرد. موهای دختر را عقب زد. عاقبت سرش را جلو برد و پیشانی حوا را بوسید...

"بقیه در ادامه مطلب"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 1:15 PM  توسط شیرین  |